|
|
|
|
در آن ستاره کسیست که نیمه شبها همراه قصههای من است ستارههای سرشک مرا، که میبیند به رمز و راز و نگاه و اشاره میپرسد که آن غبار پریشان چه جای زیستن است؟ ××××××××××××××××××××× در آن ستاره کسیست که در تمامی این کهکشان سرگردان چو قتلگاه زمین، دوزخی ندیده هنوز چنین که از لب خاموش اشک او پیداست میان دوزخیان نیز، کارگاه قضا شکستهبالتر از ما نیافریده هنوز! ×××××××××××××××××××× در آن ستاره کسیست که نیک میبیند نه سرخی شفق، این خون بیگناهان است که همچو باران از تیغهای کین جاریست نه بانگ هلهله، فریاد دادخواهان است که شعلهوار به سرتاسر زمین جاریست نه پایکوبی و شادی که جنگ تن بهتن است همه بهانه دین و فسانه وطن است شرار فتنه درین جا نمیشود خاموش که تیغها همه تازه است و کینهها کهن است. ××××××××××××××××××× هجوم وحشی اهریمنان تاریکیست ز بام و در، که به خشم و خروش میبندند به روی شبزدگان روزن رهایی را سیهدلان سمتگر به قهر تکیه زدند به زیر نام خدا مسند خدایی را چنین که پرتو مهر به خانه خانه این ملک میشود خاموش دگر به خواب توان دید روشنایی را ×××××××××××××××××××× میان این همه جان به خاک غلتیده چگونه خواب و خورم هست؟! شرم میکشدم چگونه باز نفس میکشم، نمیدانم. چگونه در دل مردابهای حیرت خویش صبور و ساکت و دلمرده، زنده میمانم؟! شبانگهان که صفیر گلوله تا دم صبح هزار پاره کند لحظه لحظه خواب مرا خیال حال تو، ای پاره پاره خفته به خاک به دست مرگ سپارد توان و تاب مرا تنت، که جای به جا، چشمه چشمه خون شد به رنگ چشمه خون کرد آفتاب مرا در آن ستاره کسیست که جز نگاه پریشان او درین ایام کسی نمیدهد از آسمان جواب مرا ×××××××××××××××××××× به سنگ حادثه، گر جام هستی تو شکست فروغ جان تو با جان اختران پیوست همیشه روح تو در روشنی کند پرواز همیشه هر جا شمع و چراغ و آینه هست همیشه با خورشید همیشه با ناهید همیشه پرتویی از چهره تو تابد باز ××××××××××××××××××× در آن ستاره کسیست که نیک میداند سپیدهدمها شرمندهاند از این همه خون که تا گلوی برادرکشان دلسنگ است یکی نمیبرد از میان خبر به خدا که بین امت پیغمبران او جنگ است یکی نمیکند از بام کهکشان فریاد که جای مردم آزاده در زمین تنگ است ×××××××××××××××××××× در آن ستاره کسیست چون من، نشسته کنار دریچه، تنهایی دل گداختهای، جان ناشکیبایی که نیمه شبها همراه غصههای من است در آن ستاره، من احساس میکنم، همه شب کسی به ماتم این خلق، در گریستن است. |
|
با دیدگان بسته، در تیرگی رهایم ای همرهان کجایید؟ ای مردمان کجایم؟
پر کرد سینهام را فریاد بی شکیبم با من سخن بگویید ای خلق، با شمایم!
شب را بدین سیاهی، کی دیده مرغ و ماهی ای بغض بیگناهی بشکن به هایهایم
سرگشته در بیابان، هر سو دوم شتابان دیو است پیش رویم، غول است در قفایم
بر تودههای نعش است پایی که میگذارم بر چشمههای خون است چشمی که میگشایم
در ماتم عزیزان، چون ابر اشکریزان با برگ همزبانم، با باد هنموایم
آن همرهان کجایند؟ این رهزنان کیانند تیغ است بر گلویم، حرفیست با خدایم
سیلابههای درد است رمزی که مینویسم خونابههای رنج است شعری که میسرایم
چون نای بینوا، آه، خاموش و خسته گویی مسعود سعد سلمان، در تنگنای نایم
ای همنشین دیرین، باری بیا و بنشین تا حال دل بگوید، آوای نارسایم
شبها برای باران گویم حکایت خویش با برگها بپیوند تا بشنوی صدایم
دیدم که زردرویی از من نمیپسندی من چهره سرخ کردم با خون شعرهایم
روزی از این ستمگاه خورشیدوار بگذر تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآیم. |
|
|
|
|
گفته بود پیش از اینها: دوستی ماند به گل دوستان را هر سخن، هرکار، بذر افشاندن است در ضمیر یکدگر باغ گل رویاندن است ___________ گفته بودم: آب و خورشید و نسیمش مهر هست باغبانش، رنج تا گل بردمد گفته بودم گر به بار آید درست زندگی را چون بهشت تازه، عطرافشان و گلباران کند ___________ گفته بودم، لیک، با من کس نگفت خاک را از یاد بردی! خاک را لاجرم یک عمر سوزاندی دریغ بذرهای آرزویی پاک را ___________ آب و خورشید و نسیم و مهر را زانچه میبایست افزون داشتم شوربختی بین که با آن شوق و رنج « در زمین شوره سنبل» کاشتم! - گل؟ چه جای گل، گیاهی برنخاست در پی صد بار بذرافشانیام باغ من، اینک بیابان است و بس وندر آن من مانده با حیرانیام! ___________ پوزشم را میپذیری، بیگمان عشق با این اشکها، بیگانه نیست دوستی بذریست، اما هر دلی درخور پروردن این دانه نیست. |
|
|
||
|
از تو میپرسم، ای اهورا میتوان در جهان جاودان زیست؟ (میرسد پاسخ از آسمانها): - هر که را نام نیکو بماند، جاودانی است
از تو میپرسم، ای اهورا تا به دست آورم نام نیکو بهترین کار در این جهان چیست؟ (میرسد پاسخ از آسمانها): - دل به فرمان یزدان سپردن مشعل پر فروغ خرد را سوی جانهای تاریک بردن
از تو میپرسم، ای اهورا چیست سرمایه رستگاری؟ (میرسد پاسخ از آسمانها): - دل به مهر پدر آشنا کن دین خود را به مادر ادا کن
ای پدر، ای گرانمایه مادر جان فدای صفای شما باد با شما از سر و زر چه گویم هستی من فدای شما باد! با شما، صحبت از «من» خطا رفت من که باشم؟ بقای شما باد!
ای اهورا من که امروز، در باغ گیتی چون درختی همه برگ و بارم رنجهای گران پدر را با کدامین زبان پاس دارم سر به پای پدر میگذارم جان به راه پدر میسپارم
یاد جان سوختنهای مادر لحظهای از وجودم جدا نیست پیش پایش چه ریزم؟ که جان را قدر یک موی مادر بها نیست او خدا نیست، اما وفایش کمتر از لطف و مهر خدا نیست..... |
به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست !
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !
درین ساحل که من افتاده ام خاموش،
غمم دریا، دلم تنهاست .
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها ست !
___
خروش موج، با من می کند نجوا،
که : - « هرل کس دل به دریا زد رهائی یافت !
که هر کس دل به دریا زد رهائی یافت ... »
___
مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست !
ز پا این بند خونین بر کنم نیست ،
امید آنکه جان خسته ام را ،
به آن نادیده ساحل افکنم نیست !
___
در کوره راه گمشده ی سنگلاخ عمر
مردی نفس زنان تن خود می کشد به راه
خورشید و ماه، روز و شب از چهره ی زمان
همچون دو دیده، خیره به این مرد بی پناه
___________
ای بس به سنگ آمده آن پای پر ز داغ
ای بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها
چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت
خو کرده با سکوت سیاه درنگ ها
___________
حیران نشسته در دل شب های بی سحر!
گریان دویده در پی فردای بی امید
کام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت
عمرش به سر نیامده جانش به لب رسید
___________
سوسوزنان، ستاره ی کوری ز بام عشق
در آسمان بخت سیاهش دمید و مرد
وین خسته را به ظلمت آن راه ناشناس
تنها به دست تیرگی جاودان سپرد
___________
این رهگذر منم، که با همه عمر با امید
رفتم به بام دهر برآیم، به صد غرور
اما چه سود زین همه کوشش که دست مرگ
خوش می کشد مرا به سراشیب تنگ گور
___________
ای رهنورد خسته، چه نالی ز سرنوشت؟
دیگر تو را به منزل راحت رسانده است
دروازه طلایی آن را نگاه کن!
تا شهر مرگ، راه درازی نمانده است
__________
من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال:
که دستم به دست توست!
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم!
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم:
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو
هر چه هست فراموش می کنم.......
همه میپرسند :
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ؟
روی این آبی آرام بلند ،
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟
__________
چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری ؟
__________
نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها ،
من به این جمله نمی اندیشم !
__________
من مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
بغض پاینده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را میشنوم ،
می بینم ،
من به این جمله نمی اندیشم
___________
به تو می اندیشم ،
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ،
تو بدان این را تنها تو بدان .
تو بیا ،
تو بمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب !
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز ،
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر،
تو ببند !
__________
تو بخواه !
پاسخ چلچله ها را تو بگو،
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من تنها تو بمان !
_________
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است ،
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!
نظرات ()